
زندگی را می توان در آخرین قطارِ خطی از خط های مترو، در آخرین روز از هفته دید... سگرمه های در هم... پلک هائی که از هم طلبِ هم آغوشی دارند... چهره های خسته؛ خسته از زندگی ای که معلوم نیست از صبح ـش چقدر به درُ دیوار کوفته اند تا شاید دری به تخته بخورد... از غذا خوردنِ یک دست فروش میانِ محلِ اتصالِ واگن ها،؛ از نقابِ تا شده ی سرباز صفری که از خستگی روی زمین نشسته است. از نگاه های پُر افسوسِ پیر مردی به ساعتش... از رنگِ تیره ی هندزفریِ دختری که عینکش را به پیشانی اش تکیه داده است و دارد میانِ ایستگاه ها، هفت پادشاه را خواب می بیند! از چهره ی خودت در سیاهیِ تونل ها......
ادامه مطلب