خرید بک لینک
شِش ماهه ی دومِ سال اشرافی بر تببینِ اصولِ لازم الرعایه ای ـست که باید هر سال در آن قدم زد و دانه دانه قصه های حزن اندودت را مثلِ اسمارتیز قورت دهی و برای خودت محکم یک شیشَکی ببندی که تو که داری خودت را خفه می کنی با این همه طعم و رنگ و اندازه و فاز و وزن و بوی جور واجور، زهرِ هلاهِل با شِکرِ اضافی می خوری که خیره خیره پرده ی پنجره را سفت بچسبی و بگویی: "دقیق، دو سال و پانزده روز شده است."
قدیم می دانستم چه می خواهم، قدیم خوب بود. اما حالا، نمی دانم چه می خواهم، چه لازم دارم، چه باید بکنم؛ و این خوب نیست! اینکه (خوابم برد میانش، و یادم نیست باقی ـه "اینکه" چه قرار بود باشد.)
در هر حال، پائیز آمده، شب بیدار تر از قبل، و از فردا هوا گرفته تر است.
من هستم و یک خانه ی تاریک، ساکت، خالی... خروار ها خیال سرم را قلقلک می دهند، از بینِ پنجره ی نیمه باز، باریکه ای هوا بازی گوشی می کند و دریا دادور برایم می خواند: "شبم تاریک؛ دلم تنگه، دلم تنگه دلم تنگ..."

پیشنهادی|
دریا دادور - شبم تاریک

برچسب: نویسنده: بردیا حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 21:23

صفحه بندی