
روز ها می آیند و می روند، مثلِ آدم ها. شب ها می آیند و می روند، مثلِ آدم ها. تاکسی ها، اتوبوس ها، قطار ها و همه و همه می آیند و می روند، مثلِ آدم ها. اما بعضن هستند کسانی که می آیند و می مانند، می مانند طوری که تمام قطار ها، ایستگاه ها، روز ها و ساعت ها و همه چیز کنارشان می ماند، می ایستد، تو با آن ها زندگی می کنی، کنارشان نفس می کشی و شب ها آن ها را محکم به آغوش، بی انکه حتا ذره ای رفتن ـشان را حس کرده باشی.روز و شب برایت توفیری ندارد، خواب و بیداری هم، هم. حافظه ات را رفته رفته از کف می دهی و تو می مانی یک دامنِ لک دار از اشتباه هائی که فکر می کردی کمکت می کند، ع...
ادامه مطلب
وقتی به گذشته نگاه می کنیم؛ به گذشته ی دور، به تاریخ بشَّریت، به روز هایی که دیگر کمتر کسی برای دیدنش دقت ـش را جمع می کند و چشمانش را تنگ... چقدر با اشتباهاتِ مضحک روبرو می شویم؟ به چه اندازه حماقتِ بشر قابل استهزا ـست؟ جه نکته های کوچک و اتفاقاتِ ناچیز باعثِ خطا های بزرگ و ویرانی های بسیار شد؟ چقدر آدمی راهِ انسانیت را کج رفت...؟ چندین بار به یکدیگر قول دادیم و با تغییر شرایط پا روی قول هایمان گذاشتیم؟ بی آنکه بدانیم نهادِ یک قول این است که با تغییر شرایط محفوظ می ماند! چقدر تُف و لعنت به قبر پدران و پدر بزرگان ـمان فرستادیم که آخر این چه کاری بود با خودت...
ادامه مطلب